سایت تفریحی سرگرمی آموزشی ناگهان


وقتی قرار نیست بیایی برای کی این لاک های صورتی دخترانه را| اشعار عاشقانه پانته آ صفایی بروجنی

1395/05/05 ادبیات

سایت ناگهان

 

ناگهان - اشعار منتخب پانته آ صفایی بروجنی

 

اشعار عاشقانه پانته آ صفایی بروجنی

 

درخت ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

 

نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

 

نیامدی و ترک خورد سینه ‏ی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

 

چقدر باغ پر از جعبه ‏ های میوه شد و
چقدر جعبه ی پر راهی خیابان شد

 

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

 

چطور قصه ام اينقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی‏خواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد

 

 

 

 

 

 
نفس نفس به درونت بكش هوايم را
و پركن از نفست ذره ذره هايم را
 
نسيم باش و به بازي بگير مثل پری
شبانه گيسوی بر شانه ها رهايم را
 
اگر هميشه مرا بيم سرنگون شدن است
تو كج گذاشته ای خشت ابتدايم را
 
زنی به ميل خودت آفريده اي از من
خودت به هم زده اي نظم آشنايم را
 
فرشتگان مقرب هنوز حيرانند
تو را به سجده درآيند يا خدايم را
 
من اختراع توام ثبت كن مرا كه خدا
كنار رفت و پذيرفت ادعايم را
 
به اسم شهر تو تغيير ميدهد يك روز
شناسنامه ى من اسم روستايم را
 
شغالهای بيابان تمام شب تا صبح
مدام زوزه كشيدند رد پايم را
 

 

براي آنكه بدانند من از آن توام
به بوسه مهر بزن بين شانه هايم را...

 

 

 
 
 
وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را
ملّافه هــای گلبهـــی چارخانه را

 

حتّی کتاب حافــظ و گلدان روی میـز
روبان و گوشواره و موگیر و شانه را

 

وقتی قرار نیست بیایی برای کـی
این روژهای صورتـی دخترانه را؟

 

اصلا خودم در آینه کوتاه مـــی کنــــم
موهای خیس ِ ریخته بر روی شانه را

 

با گریـه پاک مــی کنم از روی صورتم
این خطِ چشم مسخره ی ناشیانه را

 

من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو
دیگر چطور گـرم کنـــم آشیانـــــه را؟

 

یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی
حالا که نیستی در و دیوار خانه را...!
 

 

 
 

 

کی میرسم به لذت در خواب دیدنت
سخت است سخت از لب مردم شنیدنت

 

 
هرکس که این ستاره ی دنباله دار را
یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت

 

 
از مثل سیل آمدنت حرف می زند
از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت

 

 
پروانه ها به سوختنت فکر می کنند
تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت

 

 
من …من ولی به سادگی ات مهربانی ات
گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت

 

 
آخر، انار کوچک هم بازی نسیم  !
دیگر رسیده است زمان رسیدنت

 

 
پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده است
زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

 

 
یا زودتر به این زن تنها سری بزن
یا دست کم اجازه بده من به دیدنت  …

 

 

 

 

 

عشقت به طوفان های بی هنگام می ماند
مغرور و بی پروا به سویم پیش می راند

 

از هر چه دارم چشم می پوشم اگر دنیا
یک شب مرا زانو به زانوی تو بنشاند

 

زانو به زانوی تو، ای دریای دور از دست!
و هیچ کس جز جنگل حَرّا نمی داند

 

که گاه دریا می تواند با نوازش هاش
تا آخرین رگبرگ هایت را بلرزاند

 

که گاه دریا می تواند گرم باشد گرم
آن قدر که آوندهایت را بسوزاند

 

آن قدر که آتش بگیرد شاخ و برگت تا
عریانیِ تو موج ها را هم برقصاند

 

من ریشه ام در آب و موهایم به دست باد
دلفین پیری در دلم آواز می خواند

 

دریا نمک بر زخم هایم می زند اما...
اما کسی جز جنگل حَّرا نمی داند...

 

 

 

اشعار منتخب پانته آ صفایی بروجنی
 
 
 
سایت ناگهان
شعرپانته آ صفایی بروجنیشاعرعاشقانه

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

برخی از مطالب مرتبط با موضوع ادبیات :









  داغ ترین ها











  ببین و بخند